مدتی بود هوای دل یک عاشق مست، در سر گدای این دیر گذشت
این میان
دختر مه روی، با دل گدای شهر، اندکی بازی کرد
لیک در میان شب و روزش اینبار، حس نویی از جا خواست
او به گدا عادت کرد
و اگر روزی گدا نی آمد،
حال وی را کس دیگر که نشاید به کرد
این نشان روشن شدن آن دل بود
این نشان گره ای زیبا بود
اما ذات گدا و مه رو دختر
همچو پنبه و آتش میماند
عاقبت راه نماند
یا بسوزند و یکی باید شد
یا به گاه سحر و شام به هم آسیب زنند
انتخاب از آن مه رو بود
اما ساز کوک نبود
اما این رسم نبود...
که معشوق نوای دگری کوک کند
تو همان آواز خوش روزهای عاشقی میبودی
دیگری سوزاندن!
نیست رسم مردمان عاشق این دیر، سنم...
پس بیا با هم آغاز کنیم آتش را
و نه این ساز کج و دوری راه
در کنار هم سوختن
عاقبت گرمای شب و روز خانه میگردد
عاقبت بوی خوش یکدلی آغاز کند
که شب و روز ندا سر دهد آن مرغ سحر
که تو آن خورشیدی...
پس خورشید بمان...
که تو آن خورشیدی...
برچسب:
نویسنده: رویا قربانی