گاهی از عشق تو را بستوده
گاهی این راه دراز باید رفت
گاهی اندک نفسی باید کرد
گاهی عاشق شده و دنیا گلستان کرده
گاهی از فراق خوانده و حال یار را آن کرده
گاهی اندک حالی باید بُرد
گاهی هم از سر نادانیمان، اندکی حال گرفت، از کس و نا کس ها
گاهی باید زیست
گاهی باید مرد
گاهی باید خواند
گاهی باید ساخت
گاهی باید رفت
گاهی باید ماند
و بلی ... باید ماند
و از این ماند، عقده گشایی ها باید کرد
رخصتِ این همه "گاه و گه" را، به نگاهی مزمحل باید کرد
و گاه، این گاه ها را باید نادید و برفت
تا نمایان شود آن خوب و خوشی در پس این ابر سیاه
لاجرم، ابر سیاه خواهد رفت
خوشی و زیبایی آفتابِ درخشانِ پسش خواهد ماند
و تو آن خورشیدی
که سرانجام بتابی
از پس آن ابر سیاهِ غبارین و تاریک.
و تو روشن خواهی کرد
دل سرما زده عشق یخی
که تپش میگیرد
از دیدن آن روی سپید و زیبا.
و تو آن خورشیدی
که گه گاه نمایان شوی از بر آن ابر سیاه
و زمانی که پاک شود آسمان دل ها
آن زمان وقت است، که تو همیشه خواهی بود
بر زمین می آیی
بر برِ من می آیی
و تو
کنار دل این عاشق خسته
برای همیشه خواهی ماند...
و بلی
تو همان خورشیدی//
علی
برچسب: خورشیدی,
نویسنده: رویا قربانی